غرق تو بودم
چون ستاره ها در شب
دستهایم را که باز کردم
از چشمهایت افتادم...
در سرنوشتم
قیچی ها به هم می خوردند
دستهایم سر به بیابان گذاشته اند
...
برگرد
از دور پنجره مرا به خود می خواند
پرده ای در کار نیست
*
هیچ خودکاری دلم را زخم نمی کند
ساعت حدود توست
برگرد...
فایده ای ندارد
دیگر بوسه چشم هایم را نمی بندد
برو…
لااقل بگذار یکبار من کنار بکشم
دوستم نداری
می دانم…
ای کاش سایه ات بودم
آنوقت نمی توانستی ترکم کنی